همین امروز............

امروز:

اری همین امروز افتاب با من قهر بود. می دانست دل من گرفته است. غمگینم...... چشمانم به شرق احساسم خیره بود. منتظر بودم که افتاب زره ای خود را نشان بدهد. نشانی از افتاب نبود. دل من بیشتر تنگ شد.  عاشقم و دوری از معشوقه... این باعث شد اسمان نم نم بارانی ببارد. خوشحال شدم به زیر باران رفتم و به یاد ان روزهایی که زیر باران می رفتم و برای رسیدن به معشوقه ام دعا می کردم. این بار هم دعا کردم. گفتم خدایا  تو که کمکم نکردی به او برسم پس او را کمک کن تا همیشه خوشحال و سالم بماند. میان این دعایم باران تند تر شد فهمیدم که خدا صدای مرا شنید.............

اری همین امروز.........

/ 24 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Sahar

[دست]سلام دوست عزیز احساس پاک و ستودنی دارید[گل]

توکلی

سلام داداش من ممنون که سر زدی[گل] معلوم هست کجایی؟؟[سوال]

دوخواهر

سلام دوست عزیز: با اندرزهایی از کوروش بزرگ به روزم منتظر نظرات سازنده شما هستم موفق و پیروز باشید.[گل]

دلتنگ

سلام ممنون نوشتهااایشما هم جالب و خواندنی خستن من زیاد نت نمیام فقط میام سر میزنم و میرم بیشتر نمیتونم بمونم موفق شید ممنون از نظرتون

رویا

سلام ممنون که اومدی و نظر دادی.خوشحال میشم بیشتر به دیدنم بیای[گل]

مریم

سلام ممنون که بهم سر زدین مرسی از تعریفاتون شما هم خیلی قشنگ از واژه ها استفاده می کنید تبریک میگم به امید دیدار دوباره شما